ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

263

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

مىخواند خود را آماده جنگ كرد : خدايا اگر آنان بر حق هستند ما را بر گمراهى از دنيا مبر و اگر ما بر حق هستيم ما را بر آنان يارى ده و پيروز بگردان . با فرمان حجاج لشكر او حمله كردند تا اين كه در تاريكى شب عبد الرحمن شكست خورد و سعيد بن جبير نيز دستگير شد . وقتى كه حجاج ، به سعيد بن جبير برخورد كرد به او گفت : واى بر تو سعيد ، آيا از من حيا نكردى ؟ در حالى كه شيطان تو را به سوى نافرمانى فرا خواند . سعيد گفت : خداوند امير را به سلامت دارد ، اين ماجرا سخنى بود كه آشكار شد و عذابى بود كه به وقوع پيوست . سخن همان است كه امير گفت : من نزد مردى بودم كه عليه امير خود طغيان كرد و شيطان نيز دو دستش را گرفت و در قلب او شرارت و پليدى را دميد ، من او را ترساندم و بيم دادم ، تو اگر مرا ببخشى از بزرگوارى توست و اگر مجازات كنى ، گناه من است . حجاج گفت : ما از تو در گذشتيم و بار ديگر تو را به سوى عبد الرحمن مىفرستم . حجاج نامه‌اى نوشت و به دست سعيد داد تا نزد عبد الرحمن ببرد . سعيد وقتى از نزد حجاج بيرون آمد ، در ميانهء راه ، نامه را گشود و وقتى كه به نزد عبد الرحمن رسيد او را آگاه گردانيد . عبد الرحمن گريخت و به سوى بصره رفت . مردم بصره نيز از قبل براى عبد الرحمن نامه نوشته و وى را به سوى خود فرا خوانده بودند . حجاج از اين موضوع آگاه شد . به سرعت خود را به بصره رساند ، وارد مسجد شد و بالاى منبر رفت و پس از ستايش پروردگار مردم را بر جنگ با عبد الرحمن تحريك كرد و آنان را به پيروى از عبد الملك فرا خواند . مردى از بصره به نام سلمه منقرى نيز سخن گفت . او آرزوى خوارج را در سر مىپروراند ولى حجاج او را خوش نمىداشت . حجاج وقتى او را ديد دانست كه مىخواهد سخن بگويد ، به وى اجازه داد تا سخن بگويد . سلمه نيز چنين گفت : از اين كه خداوند پروردگار ماست و محمد ( ص ) پيامبر ماست و اسلام دين ماست و قرآن پيشواى ماست خشنوديم . و از اين كه امير المؤمنين خليفه ما و حجاج ولايتدار ماست نيز خشنوديم . به خدا سوگند ما دوست نمىداريم به طرفدارى از عبد الرحمن برخيزيم . او از امير المؤمنين گريخته است . حجاج در پاسخ سلمه گفت : سخن تو درست است ، ان شاء الله در آينده حقيقت موضوع روشن‌تر خواهد شد . حجاج پس از آن از مسجد بيرون آمد و مردمى كه از عراق آمده بودند ، نيز همراه وى